تبليغاتX
پراگنده نویسی های یک وبلاگ نویس بدخشانی

پراگنده نویسی های یک وبلاگ نویس بدخشانی

اینجا هرچه دلم شد می نویسم / هرچه دلم می شود دیدگاه های خودم است و من به دیدگاه دیگران احترام دارم

دل سنگت

از روزيكه بين من وتو جنگ شده

زان بعد دل شيشه گگت سنگ شده

برگرد!.......  ز خون عاشق در بدرت

صد كوچه ای شهر كابلت رنگ شده

+ نوشته شده در  89/04/10ساعت 3 بعد از ظهر  توسط حصیف  | 

سیاوش وصفر هفتاد وچند (داستان کوتاه)

***                ***                ***

دوستان عزیز درین روز ها خیلی کند شده ام نمی دانم چرا اصلا نمی توانم چیزی را بنوسم  وقتی در تصمیم نوشتنم جدی میشوم یکبار از نوشتن خسته می شوم امیداورارم که دعا کنید که ازین حالت برایم واگر کدام اشتباه املای ویا نحوی درین داستان وجود داشت خبرم کنید تا از شما بیاموزم ممنون تان خواهم

***                ***                ***

 

سیاوش وصفر هفتاد وچند

 

بچه ها تنها تنها و گروپ وگروپ داخل دانشگاه در حرکت هستند اکثر شان از حالت عادی شان تیز تر حرکت می کنند شاید اینکه ساعت اول شروع می شود، باید پیش تر از استاد به صنف حاضر شوند چراکه در غیر آن غیر حاضر و یا اجازه ورود به صنف را پیدا نمی کنند.

سیاوش هم با یخن قاق بنفش خط خطی و پتلون کاوبای و بیک سر شانه ای اش در روبری دانشکده ای اقتصاد به رسم اینکه چیزی را گم کرده باشد این طرف و آن طرف  چیزی را مپالد و دقایقی بعد چیز گم کرده اش سبرینا با  دو جفت کبوتری دیگر از دور نمایان می شوند، سیاوش دلش برخودش میزند وچشمانش چیزی میخواهد ودر خت خنده برلبان اش زرع می شوند.

آهسته آهسته سبرینا نزدیک تر می شود و چشمان پالنده ای سیاوش را به خودش جلب ومی کند و از طرز دید سیاوش چیزی می فهمد و میرود به صنف.

همان روز هم مثل دیروزش گذشت ساعت ده دقیقه از ساعت اول تیرشده است سیاوش هم باید صنف برود با وجوداینکه غیرحاضر حساب شده غالمغال استاد راهم میشنود و همان ساعت اول نه چیزی از درس یاد می گیرد ونه دلش هم از سبرینا کنده می شود سیاوش امروز تماما غرق خود است.

ساعت آخر می شود سیاوش باید خانه برود چراکه موتر های حامل دانشجویان تا نا وقت انتظار دانشجویان را نمی کشند،

سیاوش به موتر بالا می شود که به طرف خانه در حرکت است موتر تیز تر میشود ناگهان درختان ناژو باغ بالا چشمان سیاوش را به خود جلب می کند و در میان درختان از دور محله سبرینا شان را به چشم می بیند محله خاکبادی سبرینا شان در نظرش چون خودی باغ بالا سبز به نظر می رسد ودوبیتی شهید قهار عاصی را زمزمه می کند.

هر بار که ازدهکده ات می گذرم

یک باغچه سبز میشوی در نظرم

آنگاه درختهای آن با غچه را

یک یک به خیال قامتت می شمرم

دوبیتی پایان میابد و درختان هم از نظرش دور می شوند و سرک باغ بالا ختم  سیاوش به خانه میرسد و همان روز به هر قسمی که هست پایان می یابد.

روزی بعد سیاوش در دانشگاه حاضر شده است این بار سبرینا را تنها میابد و دل را به دل شیر می بندد به بهانه این که ببخشد ساعت چند است؟ خود را به او هم کلام می کند سبرینا هم که از دل سیاوش با خبر است با لبخند وشوخی جواب می دهد:

                        هان ساعت ما تیر است

سیاوش را از شوخی سبرینا خوشش می آید ومی گوید

                        هاو – جالب است چطور اینقدر ساعت تان تیر است که به ما میگوید ساعت ما هم تیرشود؟

سبرینا جواب می دهد:

                        نه منظورم این نبود بلکه ساعتم از هفت بیست وپنج دقیقه تر است.

 حالا صحبت میان هردوشان عادی شده است سیاوش به سبرینا می گوید:

                        شما خیلی دختری خوش برخوردی هستید

سبرینا هم در جواب می گوید:

                        شما اصلا خودتان خوب استید که دیگران را خوب می بینید.

از دروازه دانشکده اقتصاد تادروازه دانشکده ادبیات پنج دقیقه راه است و هردو میروند تا اینکه هردوبه دانشکده ادبیات می رسند خوش بختی اینکه نیم ساعت دیگر مانده به ساعت اول درسی همان نیم ساعت در تعریف یک دیگر تیر می شود وحتی نمبرهای تلفون یک دیگر را تعارف می کنند و حال باید بروند به درس به یک دیگر پدرود گفته نمی تواند اما ترس غیر حاضری مجبورشان می کند.

شماره تلفون را سیاوش درکتابچه نمی نویسد واز فرط شوق جابجا درذهنش می سپارد به همان قسم درس همان روز می گذرد.

شام همان روز سیاوش در خانه است دلش قرار نمی دهد تلفونش را ازجیب می کشد و شماره را دیل می کند که 07 چند های چه بلای بدی اصل شماره را بیاد دارد اما این از یادش رفته است که تلفون سبرینا از کدام شبکه بود و درهمین حال ناگهان متوجه میشود که تلفونش مسکال می خورد که سبرینا است خوش می شود وجرات می گیرد شماره را زنگ می زند وبعد از سلام واحترام زیادی به او می گوید.

            های بخدا من می خواستم همین حالا زنگت بزنم!

سبرینا می گوید:

            ها – میگن دل به دل راه دارد راستی همی رقمی نیست؟

سیاوش ها – شمادرست میگین

وبعد از ناوقت صحبت کریدیت سیاوش خلاص شد وخدا حافظ ناتمام ماند.

وهمان روز شب می شود وسیاوش همان شام تلفونش را کرید یت اضافه می کند و شب باز به بهانه ای اینکه خدا حافظی ناتمام مانده بود دوباره زنگ می زند و باز قصه شروع می شود از – دانشگاه – خانه – و گاهی هم از هردو و حتی چیز های بی مورد دل سیاوش نمی شود که خدا حافظی کند ووقتی به شمارش گر موبایلش متوجه می شود می بیند که کریدیت در حال خلاص شدن است  واز خوف اینکه باز مثل شام خدا حافظی قرض نماند به او پدرود می گوید.

سیاوش در فکرش هزاران گپ می گردد و به خود می گوید ای کاش برایش فلان گپ و فلان گپ را می گفتم وبرای دیدار فردایش پلان طرح می کند که فردا چه بگوید و از اوچه بشنود.

روز بعد سبرینا را در دانشگاه به دیدارش می رود اینبار سبرینا می شرمد وچیزهای را که در تلفن به سیاوش گفته بود در روبروی او گفته نمی تواند وسیاوش هم چنین است.

دیگر اکثریت روز به تلفون کردن میان هرودوشان می گزرد وچیزهای نیست که بین هردو شان بحث نشود واز طرف دیگر کریدیت موبایل گاهی به فکر سیاوش می آید و روزی به سبرینا پیشنهاد خریدن سیم کارت های اتصالات را می کند واز طرف سبرینا هم پزیرفته می شود.

سیمکارت هارا باید سیاوش بخرد چراکه سبرینا در جامعه ای زندگی می کنند که هنوز هم نمی تواند خودش به تنهای بازار برود واشیای مورد ضرورتش را خودش خریداری کند و سیاوش روزی  بعد سمکارت را دردانشگاه به سبرینا تسلیم می کند که شماره های سیمکارت هایشان فقط یک شماره فرق میکند

بعد ازین داستان های دنباله دار هر دوشان در تلفون تمام نمی شود وحتی اضافه و تر هم می گردد.

دریکی از شبهای که ناوقت شب شده است سبرینا به تلفون سیاوش مسکالی می زند و می خواهد در هما ن نصف شب اورا آزارش دهد.

سیاوش که با مسکال سبرینا از خواب بیدارشده است و سرش هم به حال نیست به سبرینا زنگ می زند که سبرینا تلفون را بر میدارد و باشوخی کلمات تلفون افغان بیسم را مثل ماشین جواب می دهد:

                        نمبرافغان بیسم را که شما دایل نموده اید در دسترس نمی باشد

این عملیه برای چند بار تکرار میشود واصلا سیاوش هم هیچ فکرش نیست تلفون اتصالات این قسم جواب نمی دهد.

وباردیگر کوشش می کند که باز همان قصه است اینبار کمی متوجه می شود وقتی سبرینا کلمات فارسی جواب دادن تلفون افغان بیسیم راخلاص می کند وباید اینبار به زبان پشتو و اینگلسی هم باید تکرار کند.

سبرینا درحال گفتن متن پشتو است

                        دغه شمیره چه تاسو دایل کری داوس لپاره .......      

نمی تواند تکمیل کند وخنده اش می گیرد ویکبارسیاوش متوجه میشود وبالای خودش می خندد که سبرینا اورا بازی می داد و هم کله  تازه از خواب بیدار شده اش را متوجه میسازد.

ایچنین شوخی دیگر کاری یک دیگر شان است و امتحان ها هم کم کم نزدیک تر میشود وروزانه غیر حاضری های سیاوش هم زیاد تر میشوند و هر چیز را بهانه گرفته از صنف فرار می کند.

بلاخره امتحان های نزدیک شده فرا میرسد و امتحان های شروع می شود وهم امتحان های یکی پی دیگر سیاوش را آزار میدهد ودو چانس و یک میس نتیجه امتحان های سیاوش است و سردی زمستان هاهم دوباره رسید ه است.

بعد از فرارسیدن زمستان دیگر سبرینا را چند روز بعد می بیند و هرروز دو ویا سه باربه اوزنگ می زند وجویای احوالش می شود واما در طول همین مدت سخن اصل دلش که آیا موافق است که باهم عروسی کنند در دلش غوره می کند، وبیان نمی تواند.

همین است که روزی از روزها جدی تصمیم می گیرد که اینبار با شوخی و یا به شکلی دیگری این مطلب را به اظهار خواهد وبه موبایل او زنگ می زند.

که تلفن سبرینا جواب می دهد:

                        نمبری را که شما دایر نموده اید خاموش می باشد لطفا بعدا تماس بگیرد.

سیاوش حیران می شود که چرا موبایل سبرینا خاموش است وروزی بعد زنگ می زند وکسی تلفن سبرینا را بالا می کند.

وبه سیاوش می گوید – هلو – سلام علیکم – بفرمایید کی را کار داشتید؟

سیاوش با دروغ می گوید – هلو سلام – سیاوش هستم یکی از صنفی های سبرینا جان می خواستم که چپترهای  سمستر آینده که بدست آورده ام به او شریک سازم

شخص مقابل جواب می دهد – کدام سمستر و چپتر سبرینا از دانشگاه فارغ شده است وماه خزان آخرین سمسترش در دانشگاه بود.

سیاوش باشرمندگی باز می پرسد- ببخشیدخودشان کجا استند؟

شخص جواب می دهد – اگر صنفی شان هستید اورا برده اند به شهر جهت خریداری لوازم عروسی اش واگر شما ازدوستان نزدیکش هستید از طرف من و خانواده سبرینا دوروز بعد به محفل عروسی اش خبر هستید.
سیاوش راهش راگم می کند وبدون کدام خدا حافظی تلفونش را قطع نموده وسرش را به دیوار می کوبد وبا خود می گوید اصلا دروغ است – سبرینا نمی تواند چنین کند-

وبعد از آن تلفون سبرینا هم خاموش می شود  ودیگر سیاوش سبرینا را هم نمی بیند ونه از او کدام خبری دارد وچند روز بعد شام سیاوش به محله سبرینا شان می رود وازدور می بیند که روبروی خانه سبرینا شان مردم جمع شده بودند وموتر گلپوش دقایقی بعد از نظر سیاوش تیر میشود .

سیاوش را دلش می خواهد که خودرا در روی موتربیندازد آخر چرا سبرینا اورا بازی داده بود و حتی به اوهم نگفته بود که او صنف چهارم وهمین امسال ار دانشگاه فارغ می شود.

***

حفیظ الله حصیف شب 22 اپریل 2009 اتاق نمبر 116 وینگ ب خوابگاه مرکزی دانشگاه کابل

+ نوشته شده در  88/02/02ساعت 3 بعد از ظهر  توسط حصیف  | 

سفر بدخشان

سلام دوستان عزیز

از سفری بیست ویک روزه به بدخشان - تخار - سمنگان - بلخ و جوزجان دوباره برگشتم به کابل.

آمدم تا دوباره با درس های دانشگاه درگیر شوم

یک چند عکس را از بدخشان وشبرغان شریک تان می سازم

 دیگر عکسها را در ادامه مطلب مشاهده کنید.. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/19ساعت 9 قبل از ظهر  توسط حصیف  | 

دانشگاه(داستان کوتاه)

دانشگاه

 

حمید دوان دوان به طرف خانه شفیق شان درحرکت بود، حمید تازه از نتایج کانکور شفیق وخودش که رقابت شدیدی بین هردویشان در دوران مکتب داشتند وهر امتحان نمرات پست بلندی را اخذ می کردند خبر شده بود.

حمید به خانه شفیق شان می رسد و به دروازه رنگ پریده چوبی شفیق شان به سنگ تق تق می زند وهمزمان باصدا بلند دروازه شان را نیمه باز نموده صدا می زند.

                   شفیق شفیق....!

شفیق که تازه از کوه قریه از هیزم شکنی با پشتاره ای از پوش به خانه بر گشته است چای صبح اش را در ساعت 9 نوش جان می کند، چرا که اوباید صبح وقت نماز برای چوب جمع کردن به کوه می رفت و تا ساعات 7 و8 باید با هیزم جمع می کرد.

با شنیدن صدا ها شفیق می رود که دروازه را باز کند، می بیند که حمید پشت دروازه بالبخندی ایستاده است اورا به خانه دعوت اش می کند.

حمید در راه از دروازه تا خانه در حالیکه از طرف شفیق پزیرایی می شود به طرق شفیق می گوید.

                   شفیق بچیم! برت مژده دارم مژده..!!!

شفیق میگوید:

                   بگو تیز بگو! چی؟

حمید می گوید

                   لالا هردویمان در دانشکده دلخواه مان کامیاب شده ایم

شفیق میداند که منظور از دانشکدۀ دلخواه هردو نفر شان ادبیات است و رنگ چهره اش عوض میشود.

باشنیدن این خبر احساس عجیبی به او رخ می دهد از یک سو می خواهد خوشحال باشد چرا که  به دلخواه ترین دانشکده اش کامیاب شده است واز طرف دیگر نتوانستن آمدن کابل ومصارف تحصیل در ملک مسافری رنجش می دهد.

شفیق حمید را به خانه می برد و حمید پیش ازین که چیزی دیگری به مادرشفیق بگوید به او از کامیابی از خبر می دهد ومادر شفیق هم اکنون حالتی چون شفیق دارد.

ومادرشفیق که یگانه فرزندش در اولین چانس کانکور کامیاب شده است اورا نزد حمید شکست نمی دهد وبا لبخندی که اصلا بغض ناداری و ناتوانی گلویش را فشار می دهد به هردویشان تبریکی می گوید.

حال حمید باید چای ناخورده پس به طرف خانه شان برود وبرود با مادر وپدرش در باره رفتنش به دانشگاه تصمیم بگیرد.

همان روز بدون گفتن حرف در مورد دانشگاه میان شفیق ومادرش می گزرد چراکه هردو ازحال دل یک دیگر با خبر اند ونمی خواند روی زخم های یک دیگرشان نمک بپاشند.

روزی بعد حمید دوباره به خانه ای شفیق شان می آید که درباره رفتن به کابل مشوره کنند چرا که تنها حمید وشفیق بودند که از قریه به دانشگاه راه یافته بودند.

شفیق به مادرش و مادرش چشم به چشم می شوند وبا چشم ها همرای یک دیگر حرف می زنند و هردو سخنان دل یک دیگر شان را می فهمند وتصمیم می گیرند.

حال شفیق باید برای خدا حافظی حمید بهانه ای بسازد وشفیق تنها بودن مادرش را بهانه می گیرد وبسیار مایوسانه با حمید خدا حافظی می کند.

در حالیکه تنها بودن مادر نه بلکه نداشتن امکانات اقتصادی باعث اولین دروغ شفیق شده بود.

چند روز بعد مردم قریه با حمید خدا حافظی می کنند وشفیق رفتن حمید را از پشت پنجره کهنه که به طرف شهر شمال گردان است می بیند و مادر وبرادران وخواهران حمید را می بیند که پشت سر او آب می اندازند

بعد از آن شفیق تصمیم می گیرد به هر شکل که شود سال آینده حداقل به دانشگاه شامل شود وامسال باید کار کند.

نا گزیر شفیق یکه اول نمره از مکتب فارغ شده است دوا طلب چرانیدن گاوهای همسایه گان می شود چرا اواز گاو چرانیدن مزد هم می گیرد وپول آن را برای سال آینده اش پس انداز می کند وهم چرا گاه فرصتی است برای تکرار درس های گذشته اش و آماده گی نسبی برای دانشگاه وهم چنان بعد از ازین او باید روزانه از طرف صبح وقت و شام ناوقت دوباره به کوه برای هیزم برود.

شفیق هروز بلا وقفه کتاب حافظ کهنه که اوراق اول وآخرش از بین رفته بود ویگانه یادگاری بابه کلان اش به پدرش شهیدش و از پدرش به اومانده بود با خود می برد ودر راه گاهی به فکرش دانشگاه می آمد وبه خود می گفت ای کاش در شهر ما دانشگاه می بود حد اقل اگر کابل رفته نمی توانستم نصف روز شهر که با ما آنقدر دورهم نیست پیاده می رفتم ،

درین هوا ها بود و گاوهای مستش هم مست بهار شده بودند وکتاب حافظ را باز می کند و در جایی حافظ می خواند که:

یوسف کم گشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه ای احزان شودروزی گلستان غم مخور

این مصرع ها به شفیق توانای دوباره می بخشد واورا به آینده اش امید وارترمی سازد وهنوز شعر تمام ناشده که ناگهان صدای شلیک گلوله های از نوع کلاشنکوف رامی شنود که گاو قشقه ای کاکا شیراحمد همسایه شان را هدف قرار می دهد

آری شفیق رادرشعر و دانشگاه غرق شده بود وگاو در زمینی از بوته های شالی از مردم های قریه ده بالا بود داخل شده بود وقرغ مال ظالم ده بالا گاو را از راه دوربا مرمی زده بود.

شفیق فریاد می زند ای واو گاو مرد

کس نیست که  به دادش برسد وتاوقتیکه برود کسی را ازقریه برای حلال کردن گاو پیدا کند دوباره با قصاب قریه بر می گردد که گاو هم حرام شده است.

حالا شفیق یک غم نه بلکه دوغم دارد یکی مصارف آینده ای دانشگاه که سخت دوست دارد به آن برسد وغم دیگر تاوان گاو کاکا شیراحمد که در تاوان گرفتن دست بالای دارد.

 

حفیظ الله حصیف شب دهم حوت دفتر کار – کارته ای چهار – کابل افغانستان

 

+ نوشته شده در  87/12/10ساعت 10 بعد از ظهر  توسط حصیف  | 

زهره (داستان کوتاه)

زهره

 

زهره را بعد از یازده سال دیدم، هرگز گمان نمی کردم روزی او را به چنین زیبای ببینم، مرا که یازده سال پیش از ترس اینکه روزی ازپوچک چت کوچه به چاوقوبازی ومرمی جنگ روی نیاورم به زور روانه درس به تاجکستان کرده بودند خوشحال بودم که امروز زهره را دوباره می بینم.

به یاد  می آ رم روزهای دوران کودکی ام را که من وزهره هردو سبق ملای میرفتم واو نمی توانست حروف- ر-  و-گ-  درست تلفظ کند اگر آخوند اورا می گفت قرآن بگو قلان می گفت  ویا اگر می گقت گاو می گفت داو.

روزی را بیاد دارم که من در آشپز خانه بودم واو خانه ای ما پشت شیر آمده بودم وبا بسیار احترام بسوی مادرم گفت

-          خاله یک گیلاس شیل قلض بتین

مادرم با بسیار مهربانی

-          بیا زهره جان

مادرم  یک گیلاس شیرش داد ورفت ، من که که درروبری تنور با چوب وآتش بازی می کردم زهره را ریشخندی می کردم وبه مادرم می گفتم زهره نامش را رهله می گوید واز خوبی هایش برایش می گفتم مادرم با شوخی برایم می گوید

-          ها ها خدا مهربان است که کلان شوی وزهره رابرات بگیرم.

 

من که در آن زمان چیزی از عشق وشور نمی دانستم  خجالت می شدم واز آشپز خانه بسوی خانه پای لچ فرارمی کردم.

آن زمان هرروز زهره می دیدم من وماوزهره تازه خانه بازی هم شروع کرده بودیم او گدی میساخت ومن برای لباس ها گدی هایش با قلم های رنگه ام از تکه رسم می کشیدم.

یکی از عادات خوبی دیگری زهره این بود که او همیشه مرا احترام می کرد ومرا از نزدیک ترین دوست ها بودیم.

امروز که من از غربت دوباره برگشته بودم به اصطلاح همسایه های مان برای تبریکی مادرم بخاطر آمدن من آمده بودند، زهره همرای مادرش برای تبریکی برای مادرم آمده بود.

مادرم مرا صدا می زند.

-          جمشید مادرحمید توره دیدنی آمده

میروم پیش مادر زهره سلام می دهم اواز حالتم می پرسد از مسافرتی ها از روز های اولی که به غربت پیویستم می پرسد

 می گوید -     آفرین به شهامت یک خوشه بچه بودی که برامدی

-          ها ها حتما اینگلسی را هم یاد گرفتی

-          ای کاش حمید جان هم همسن تو می بود که همرایت می رفت

من که روزهای سختی غربت را دیده بودم هر چیز را برایش خوب تعریف می کردم از مردمان آنجا که مار مهاجر صدا می کردند چیزی به زبان نمی آوردم .
ناگه به طرف زهره می بینم که به طرفم چشم چرانی می کند و کم کم هم می شرمد.

من دل را به  دل شیر می بندم وبا صد ترس دلهره اززهره می پرسم

-          زهره تو چه حال داری ؟

زهره که از مادرش خجالت میشود می گوید

          فـــــــــــــظظظظلی خدا خووووووووووووووووووووب استم

عصر آذان می دهد صدای  حمید برادر زهره میشنوم که به مادرش میگوید که خانه مهمان آمده ای کاش آنروز عصر نمی شد وای کاش خانه زهره شان مهمان نمی آمد حد اقل یک ساعت دیگر زهره پیش من می بود.

حال مادر زهره باید می رفت وزهره هم اورا دنبال می کرد و زهره ای که در دوران کودکی بدون اجازه ای من آب هم نمی خورد دیگر از من اجازه نمی گیرد ورفت من هم نمی توانستم برایش اصرار کنم زهره توباش
از ان روز به بعد وعده های لب تندور که مادرم برایم میداد هرلحظه در برابر چشمانم می آمد.

وهرروز از دهن دروازه زهره شان با بسیار آهسته آهسته تیر می شدم که خدا مهربان است که دروازه ای زهره شان باز باشد وارا یک چشم ببینم.

پدر وبرادر زهره را در حد آخر احترام می کردم وحتی از خدا می خواستم ای کاش خزان باشد تا حشر بام گل ماله شان شوم من بااین همه که تازه مهمان هم بودم ودست را  به کاسه تر نمی زدم حتما گل بام شان را لگد می کردم

هروز تیر میشد و مهمانی هایم هم کهنه میشدند وبا مادرم هر روز شوخی هایم را جدی تر می کردم

روزی از روزها که طاقتم طاق شده بود از مادرم خواستم که زهره را برایم خواستگاری کنند مادرم با مشورت از پدرم رضایت نشان دادند.

مادرم با چند تن از زن های دیگر یک صبح روزی جمعه رفتند خانه ای زهره شان وشروع می کنند به قصه در میان قصه ها زنان همسایه ام پیش مادر زهره از خوبی های من گویند که مادر زهره هم باتایید گپ های زنان چند تعریف دیگر از من می کند می گوید

                   آفرینش ، در چقه خوردی برامد ورفت درس خواند

وحتی چند احترام که من درخوردی برایش می کردم یا د می آورد

بلاخره بازهم وقت شده که مادرم شان اصل گپ رابرایشان بگوید.

 مادرم می گوید.

-          خوب اگر امکان داشته باشد جمشید جان را به غلامی تان قبول کنید وزهره جان رابرایش خواستگاری می کنیم

مادر زهره که نمی توانست اصلا باور کند وهم چنان نمی توانست جواب رد بدهد

چاره ای دیگر ندارد ومی گوید

-          ای کاش زهره گهواره نامزد میر احمد پسرخاله اش  نمی بود.

خواستگاران دیگر چاره ای برای اصرار نداشتند مایوسانه بر گشتند.

ومن در دهن دروازه هزاران خواب وخیال می دیدم ناگه دیدم که مادرم آمد ازش پرسیدم که چه گپ شد

مادرم که هر گز نمی خواست مرا خفه ببیند نمی توانست اصل حقیقت را برایم بگوید

برایم میگوید.

-          بچیم گفتند: باننین که درمورد با فامیل مان مشوره کنیم

من که این را شنیدم به خود گفتم من که بچه ای بدی نیستم وپدر وبرادر زهره ام ازمن راضی هستند.
هروز می گذشت من در باره از مادرم دوباره اصرار کردم که یک بار دیگر برو حتما مشوره کرده اند.
مادرم که اصلا نمی خواست برایم بگوید ومن بازهم شله بودم

مادرم بابسیار مهربانی دستش روی سرم می گزارد ومی گوید.

-          بچیم ، زهره را فراموش کن ، زهره گهواره نامزد هست.

وای وای دنیا به سرم سرچپه شد ومن از خود رفتم مادرم دل آسا می داد ومی گفت خیر بچیم مرد استی یکی دیگری برایت پید ا می کنم.

من  دیگر نمی توانستم بدون زهره زنده بمانم ، آری زهره قربانی رسوم مزخرف جامعه یعنی گهواره نام زد شدی شده یود ومن که دیگر نتوانستم به بهانه اینکه درس هایم هنوز خلاص نشده از پدر ومادرم اجازه می گیرم ودوباره رخت سفر می بندم.

 

          حفیظ الله حصیف چاشت 27 دلو کارته سخی – کابل افغانستان

 

 

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت 7 بعد از ظهر  توسط حصیف  |